|
میلاد حضرت فاطمه (س)
85/04/25 9:44
روز مادر
85/04/25 9:41
روز زن
85/04/25 9:40
ازدواج
85/04/25 9:38
منزلت حضرت زهرا
85/04/25 9:31
میلاد حضرت زهرا
85/04/25 9:30
شب هفتم
85/04/22 11:22
تشییع جنازه مداح دلسوخته (سید جواد ذاکر)
85/04/18 10:30
85/04/17 12:18
غزل عشق1
85/04/12 14:23
دلنوشته 16
85/04/04 19:4
بسمه تعالى
اى آرزوى دلهاى بى قرار! كاش بيايى و فلسفه زيباى رويش را براى نيلوفران باغچه تفسير كنى، كاش بيايى و با فرياد حسينوار ما را ازكنار خانه عشق بخوانى، كاش بيايى و با نگاه آسمانيت ما را به خودتان برگردانى و ما از بركت نگاهت جاودان شويم. كاش بيايى و با دستان سبزت روح ترك خورده ما را از كوير عصيان به آسمان نيايش ببرى و در درياى معانى غسل دهى و شفا بخش دل بيمارمان باشى، كاش بيايى و ما را بر مصاحبت پونه ها در ضيافت نهرها ببرى. اى نهيب فروزان عشق در خيمه مجلل انتظار! تو اهل ولايت ياسينى، تو فرزند خلف فاطمه اى، كاش بيايى و دلهاى عاشق ما را به زيارت ياس ببرى، كاش بيايى و ببينى كه چگونه جلادان ستاره، نرگس ها و اقاقى ها را به مرگ سرخ مى كشانند و چشم هاى منتظر حقيقت را در تاريكى دهشتبار تنهايى به اسارت مى كشند، كاش بيايى و مارا به سوى ناشناخته ترين نواحى ادراك ببرى. سالهاست كههر پدرى براى فرزندش حكايت تو را مى گويد، حكايت مردى از تبار روشنايى و نور، از تبار يس و طه، از تبار ياس و خورشيد، مردى كه خواهد آمد و بهار را براى تمام انسان ها به ارمغان خواهد آورد مردى كه مى آيد و جامعه رؤيايى بدون فقير وغنى، ظالم و مظلوم و كاخ و كرخ را به پرده حقيقت مى كشد، او ستاره طلايى عدالت را در دروازه تمام شهرها مى افروزد و داد همه آلاله هاى خونين را از گردبادهاى تباهى مى گيرد. مى آيد و انتقام تمام تشنگان تاريخ را از سدهاى حماقت و نادانى مى گيرد. او مى آيد رداى محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) بر تن، شمشير على(عليه السلام) و بيرق حسين(عليه السلام) در دست، او مى آيد و قرآن را چون على(عليه السلام) تفسير مى كند. روزى كه او بيايد، بهار خواهد آمد، بغض آسمان سرباز خواهد كرد، روح آسمانى در مقابل جسم زمينى عصيان خواهد كرد، تمدّن ها خواهند روئيد، افسانه ها رنگ واقعيت خواهند گرفت، اشك ها در بلور وصال تبخير خواهند شد، آه ها رنگ آئينه خواهد گرفت، يخهاى روحمان ذوب خواهد شد، درد شقايق ها تسكين خواهد يافت. مهدى(عليه السلام) خواهد آمد وب راى هر كداممان يك پيراهن تقوى به ارمغان خواهد آورد. آن روز روز شكوفايى همه عشق و نابودى تمام كفر است. نام: سميه خداورديان، دانش آموز پيش دانشگاهى معلم، منطقه 3.
دلنوشته 15
85/04/03 10:57
اشكهاى جارى
بسمه تعالى آقا جونم خالصانه ترين سلام هايم را به تو نازنين تقديم مى دارم به اميد آن كه جوابش را با گوش جانم بشنوم. آقا جون! يادمه روزى كه قرار بود ره سپار ديار محبوب منتظران شوم از شوق سر از پا نمى شناختم امّا وقتى به ميعادگاه اومدم هاله اى از دلتنگى اقليم وجودم را فرا گرفت. مى پرسى دلتنگى چرا؟ ميدونى آقا جونم وقتى قدم توى محوطه جمكران گذاشتم ندايى غريب مرا نهيب زد كه چرا اين همه راه آمدى؟ بى خود معطلى، او سراغ از شما بهترينها مى رود و خودش را به تو نشان نمى دهد. يه دفعه دلم شكست با همون دل شكسته رفتم در مسجد ميدونى آقا جونم، وقتى در ميان چهارچوب درب قرار گرفتم بغضى را كه مدتها در گلو خفه ساخته بودم شكست و اشكهايم جارى شد با لابه صدات زدم و گفتم آقا جون رسمه وقتى كسى مهمونى ميره، صاحبخانه مى آيد و مهمان را به داخل خانه تعارف مى كند من هم تا تعارفم نكنى به داخل خانه نمى آيم بدنبال اين سخن گريه ام شدت گرفت ديگه خجالت نمى كشيدم فريادم را بلند كردم صدات زدم دلم مثل يه مرغ نيم بسمل دست و پا مى زد و هيچ چيز جز دم مسيحايى تو نمى توانست آرامَش كند آخر براى من خيلى دردناكه امام حاضرى داشته باشم امّا نتونسته باشم باهاش حرف بزنم آخه تا كى بايد بجاى وجود مباركت به در و ديوار بوسه زد آخه تو كه زنده اى، تو كه حاضرى، توى اين فكرها بودم كه يك دفعه احساس كردم وجودم سرشار از وجودى بى نهايت شده احساس سبكى مى كردم احساس كردم دستى مهربان اشكهايم را از گونه هايم سترد، آرامشى رويايى بر وجودم غالب گشت با آرامش كامل وارد مسجد شدم چنان حال خوشى داشتم كه حاضر نبودم آن را با هيچ چيز عوض كنم. به جاى چنگ زدن به ديوار و بوسيدن آن، در گوشه اى نشستم. آرى خوب به خاطر دارم آن روز را، آن روز كه به هوايت هواى دلم گرفته بود آن روز كه پاى اسب طلبم در طلبت سنگ گشته بود آن روز كه از تو خواستم تا نشانه اى از خود به من بدهى و تو آيينه ام گشتى و من در آن آيينه چشمان خود را ديدم و در چشمان خود تو را كه بر مسند فرمانروايى تكيه زده بودى ديدم آرى آن روز من وجود تو را در كنار خودم احساس كردم و با تو به نجواى عاشقانه نشستم. عمرى است كه چشم به راه توأم***درحسرت يك نگاه توأم عمرى است كه بر سجده گاه نياز***خواهم ظهورت از يار بى انباز ن. بهادرى، خوزستان، انديمشك.
دلنوشته 14
85/04/01 14:50
آرزوى شهادت
السلام عليك يا صاحب الزمان يا بقية اللّه روحى فداك مولايم چه بنويسم و چه بگويم؟ كه تو از قلب من با خبرى، خدا مى داند چقدر دوستت دارم، و چقدر مى خواهم كه تو باشى و به من دين را بياموزى. آقا اگر يك بار چشمانم به جمال رويت روشن مى شد براى هميشه چشمانم پاك مى شد. آقا جان! كاش روزى سرباز تو مى شدم و فداى خال لبت مى شدم تا هنگام شهادت سر بر دامن تو داشتم و مثل حُر كه روى زانوى امام حسين(عليه السلام) به لقاء ا... پيوست من نيز در دامن شما وقتى مى فرموديد فرزندم از تو راضى شدم چشم از جهان فرو مى بستم و به ديدار خدا مى شتافتم. چه مى شد در خيمه تو رشد مى كردم و لايق شهادت مى شدم؟ من آرزويم اين است و از تو مى خواهم مرا به آرزويم برسانى. به اميد آن روز منتظر خواهم ماند، اى عزيز زهرا(عليها السلام). ز. يزدانى، سن: 17 سال، تهران. |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||